تبليغاتX
غوغای عشقبازان

غوغای عشقبازان

ای بر در سرایت غوغای عشقبازان / همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی
شب بارونی؟ جرئت؟ اشتباه گرفتین.
    من تا حالا اینجا خودمو معرفی نکردم. ببینم تو مطمئنی منو با کس دیگه ای اشتباه نگرفتی؟ چون من «... اون شب ... زیر بارون ...» رو اصلآ یادم نمیاد. جدّی می گم. ممکنه تو هم مثل اون چند نفر قبلی اشتباه حدس زده باشی.

+سه شنبه 17 آذر1388به قلم cs 101000 |
روز دانشجو

    دیروز، روز دانشجو، یکی از مزخرف ترین روزهای زندگی دانشگاهی و دانشجویی من بود. روزی که روز ما بود ... روز دانشجو بود ... ولی واقعآ چه فایده؟ ... این نامگذاری های مسخره واسه چیه؟

    فقط برای اینکه دانشگاه یه مراسم چرت بگیره واسه دانشجوها؟ یا چند تا آدم ... اونجا سخنرانی کنن و واسه همدیگه نوشابه واز کنن؟ یا تلویزیون سرود پخش کنه؟ یا به گذشته ها افتخار کنیم و خودمونو بزنیم به خریّت؟ ... یعنی واقعآ ما دانشجوها رو انقدر احمق فرض کردن؟   

+سه شنبه 17 آذر1388به قلم cs 101000 |
عید غدیر خم

عید سعید غدیر خم بر عاشقان علی(ع) مبارک باد.

 

یا علی! اگر در قلب مردم جای داری،

اگر امروز مردم «یا علی» می گویند و از تو یاری می خواهند،

اگر آنها امروز شادند،

شیفته ی جوانمردی، عدالت، یتیم نوازی، اخلاق، مهربانی، شجاعت و دیگر سجایای ویژه ی تو هستند.

 

+شنبه 14 آذر1388به قلم cs 101000 |
در بدر!

لانه ات را

بر حبابِ حوصله ی مردمان نساز

تا آواره ی

بی حوصلگی هایشان نشوی!

 

از وبلاگ وقتی تلخک می نویسد

+جمعه 13 آذر1388به قلم cs 101000 |
گریه

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم  /  گریه غرورمو به هم می زنه

مرد برای هضم دلتنگیاش  /  گریه نمی کنه قدم می زنه

گریه نمی کنم نه اینکه خوبم  /  نه اینکه دردی نیس نه اینکه شادم

یه اتّفاق نصفه نیمه ام که  /  یهو میون زندگی افتادم

یه ماجرای تلخ ناگزیرم  /  یه کهکشونم ولی بی ستاره

یه قهوه که هر چی شکر بریزی  /  بازم همون تلخی نابو داره

اگه یکی باشه منو بفهمه  /  براش غرورمو به هم می زنم

گریه که سهله زیر چتر شونه ش  /  تا آخر دنیا قدم می زنم

"حامد عسگری"

+پنجشنبه 12 آذر1388به قلم cs 101000 |
تصویر خالی

 یاد دارم روزی از این کوی ما  /  دلبری مست و خرامان می گذشت

 در همان یک لحظه در آن یک نگاه  /  گویی آن یار قدیمی می گذشت

 شور و شوقی در نگاهش می نمود  /  بی ریاتر آشناتر می گذشت

 تا بدیدم من ورا گویی که عشق  /  در دل و اندر نگاهم می گذشت

 گه زبانش را به طعنی می گشود  /  اندک اوقاتی به شوخی می گذشت

 تیزطعن از سوی اینجانب که بود  /  با سکوت و بردباری می گذشت

 من ندانم بهر چندی سرخوشی  /  یا پی یاری صمیمی می گذشت

 خاطر جمعم پریشان گشت و مست  /  گریه ها و غصّه ها هم می گذشت

 مهر او در دل چه آسان می نشست  /  دل اسیری سخت و بی جان می گذشت

 در خیالاتم چه رویاها که بود  /  در حضور یار جانان می گذشت

 خوش نسیمی پر ز امّید و شعف  /  نغمه خوانان دلنوازان می گذشت

 از هزاران نقشه و تدبیر و فکر  /  عقل بی احساسم آسان می گذشت

 بر سرم برچسب نادان می گذاشت  /  از دل گریان و زارم می گذشت

 بار آخر یار من بی اعتنا  /  با نشان دیگرانی می گذشت

 خانه ی عشق و وفا و دوستی  /  همچو یک تصویر خالی می گذشت

 قصّه ی من قصّه ی تقدیر بود  /  قند جان! جانان ما هم می گذشت

 

"cs 101000، پرونده ای که غم انگیز بسته شد، ۱۱ آذر ماه ۱۳۸۸" 

پ.ن ۱: فکر کنم این منطقی ترین پایانی بود که قصه ی من می تونست داشته باشه. ولی آدما بعضی موقعا منطق پنطق سرشون نمی شه، متاسفانه. همینیه که هست ... چه بخوام چه نخوام ... باید با این وضعیتی که پیش اومده کنار بیام. چاره ای ندارم.   

پ.ن ۲: نمی دونم باید از دست تو شاکی باشم یا نه. شاید تو واقعا تقصیری نداشتی. منم نداشتم. هیشکی رو نمی شه مقصّر دونست. آدما با هم فرق دارن. همین!

پ.ن ۳: قصّه ی زندگی امّا همچنان ادامه دارد ... من هنوز زنده ام ... زندگی باید کرد ... زندگی خواهم کرد ...

+پنجشنبه 12 آذر1388به قلم cs 101000 |